روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند .... قفس را به من ساز را به تو دادند .... غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم ..... مانند طایفه ی خاک می مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در می آورم

گرچه این قسمت نمیتونه از زحمات بی دریغ پدرهایمان سپاسگزار باشیم اما حداقل میتونیم با این کار ثابت کنیم که خیلی دوسشون داریم !
پدر عزیزم .... روزت مبارک


تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

چندتا عکس عاشقانه براتون آماده کردم بقیه در ادامه مطلب
ب
ادامه مطلب
من فقط یه بوسه خواستم از لـــــــب داغ یه حسرت
تن عریان یه گلــــــبرگ بی حضور شرم و شهوت
می دونــــم گنـــاه و ننگه عاشـــقــی تو بـــستر تــــن
پی عشق ، پاکــــی گشتن توی حــجم جسم یک زن
لمس تو به خاطر عشـــق زیر نـور ســـرد مهـــتاب
من فقط یه جـــسم تاریک غرق تو حــس یه مـــرداب
قطره های اشـک روحــم روی گـــلبـرگ تــــــن تــو
چـــشم تو به آیـــــــنه اما چـــــشم مـن بـه لــــذت تــو
این فقط خــــطای من بود پـــــی بوســــه تــــو بـــودن
چـــشم عاشـقـی رو بستن دل و به گــــناه تـــن سپردن
دیشب رویایی داشتم خواب دیدم بر روی شن ها راه می روم

همراه با خود <خداوند> و بر روی پرده شب تمام روزهای زندگیم را مانند

فیلمی می دیدم همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم روز به روز از زندگی را ،
2 رد پا بر روی پرده ظاهر شد
یکی مال من و یکی از آن خداوند راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته
خاتمه یافت .
آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم در بعضی جا ها فقط یک ردپا وجود داشت .....

اتفاقا آن محل ها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود.
روزهایی با بزرگترین رنج ها ،ترس ها ، دردهاو...
.

آن گاه از او پرسیدم :خداوندا....تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی
بود و من پذیرفتم که با تو زندگی می کنم .

به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی ؟
خداوند پاسخ داد:
![]()
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،
![]()
حتی برای لحظه ای هنگامی که در آن روزها یک ردپا بر روی شن دیدی
،من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.


دفتر عشـــق كه بسته شـدديـدم منــم تــموم شــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بـــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلـــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
دوش در خواب بدیدم رخ زیبای تو را
صورت همچو مه و واله و شیدای تو را
بوسه ای کنج لبت دادم و سر مست شدم
هم در آغوش کشیدم قد رعنای تو را
خوش شبی بود بدلداری و عشوه سر شد
یک صدا من می شنیدم فقط آوای تو را
ساقیا باده بده من که خمار تو شدم
چه شود مست کنی غرق تمنای تو را
چو سرابم به نظر آئی اگر دم نزنم
چشم امید ببستم نم دریای تو را
موج طوفنده نفرت ز همه عاید من
می کشد گر نرسی عاشق تنهای تو را
طفلکی قلب " مهدی " رام نگاه تو شده
بوسه هر دم بزند خاک کف پای تو را


من و تو
من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم
تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم
من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم
تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم
من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم
تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم
من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم
تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم
من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم
تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم
من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم
تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!
دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.
هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .
شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .
روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!
این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند

عشق تنها مرضی است که مریض از آن لذت میبرد. (افلاطون)
عشق خود یک عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است. (شکسپیر)
زندگی گل است و عشق شهد شیرین آن. (ویکتور هوگو)
آنکه عشق میکارد اشک درو میکند. (پلین)
زندگی خواب است و عشق رویای آن. (آلفردودماسه)
عشق چراغ روشنایی بخش زندگیست. (تاگور)
هیچ شکنجه و عذابی بدتر ازین نیست که انسان نه عشق بورزد و نه عشقی نثار او شود. (موکلیر)
عشق واقعی پیوندیست که حتی مرگ هم قادر به جدایی آن نیست چه برسد به دوری. (ولتر)
در زندگی انسان چیزی به زیبایی دوست داشتن نمی رسد. (ژرژساند)
دل کوچولوي من
تو که گفتی شکسته دل من.....
مگه جام بلور دل تو......
به امیدی نشسته دل من......
مگه سنگ صبوره دل تو.....
دل در این دور و زمونه به خدا شده بهونه......
هر چی شد در این میونه می گی تقصیر دله....
کار دل چه مشکله.....
یه روزی غرق به خونه.....
یا می گن دشت جنونه......
دل چیه خودش بدونه.....
می گی تقصیر دله....
کار دل چه مشکله .....
دل کدومه مشکل کدومه.....
پیش من افسانه کم گو....
از دل دیوانه کم گو....
کی صدای دل شنیده.....
به خدا کسی ندیده .....
که تو آسمون دلی پر بزنه.....
شب و روز خونه یار سر بزنه.....
کی دیده پنجه غم سر برسه.....
بر در خونه دل در بزنه .....
دروغه لیلی و مجنون قصه شاه پریون......
دیگه از وامق و عزرا چی بگم.......
نکنین باور قصه غم ....
عکاس که باشي...
روي دل خودت خطاطي که بكني....
روي دل خودت نقاشي هم که بكني....
خدايا چقدر به من هنر دادي آخه خجالت زده شدم
البته دل من ظاهرش کوچولو هست ها ولي توش خيلي بزرگه....
يعني به غير از معده و روده و اين آت و آشغالا چيزاي ديگه هم دارم توي دلم......
مثلا کلي غم دارم توش....
كلي غصه دارم توش.....
کلي مهربوني دارم توش.....
کلي حسرت دارم توش.....
کلي خشم دارم توش......
کلي هم خستگي دارم توش.....
و يه دنيا حرف نگفته

حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم ام
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
در هجران تو همچون شمعي مي سوزم
باز هم دلم مي گيرد
تا لحظه اي كه تو برگردی.........
.

|
او رفته است می دانم روزهاست قصه رفتنش را باور کرده ام شب های سردی را بی رویا سپری کرده ام روزهای یکنواختی را بی دلهره نگاه جاذبش گذراند ه ام خود را نیز نمی دانم کجای این دلتنگی باخته بودم روزهایی که به امید دوباره دیدنش کوچه های خاطرات را مرور کردم اشک هایی که بی حضور من بارید و نفس هایی که در سینه حبس شد
او رفته است می دانم وقتی به خود باز می گردم هنوز جای خالی لحظه های با او بودن را لمس می کنم و هیچ نمی گویم شاید به امید بهاری دگر و یا نمی دانم بهانه ای دگر
من هر شب تصویر خیال مسافری را می بینم که یکی از همین شب ها از راه می رسد و مرا به معراج یک شب بهاری می برد من تو را در خود می جویم و حزن صدایت را می شنوم و با خود ترانه های ماندن را زمزمه می کنم شاید ماندی و قرار بی قراری های دختری شدی که بودن را رنگ عشق می زند مطلب از علی سروری
|
از سرنوشت خویش شكایت نداشتم
آنقدر درد بود كه فرصت نداشتم
این دور بودن من از تو بی دلیل نیست
شاید كه من لیاقت نداشتم

من از تو دل نمیبرم
اگرچه از تو دلخورم
اگر چه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام به خاطرات شکسته ام
تو در سراب اینه شبانه خنده میکنی
من شکست خورده را خودت برنده میکنی
نیامدی وسالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
خوب مرا نگاه کن تو ای تمام دیدنم
خوبم اگر یا که بدم دروغ نیستم این منم
مرا که پشت پا زدند به راه و رسم روزگار
اگر که عاشقی و یار مرا به خاطر بسپار
مرا به خاطر بسپار نقطه به نقطه خط به خط
حقیقت مرا ببین در این زمانه غلط
اگر که دل سوخته ای با تو غریبه نیستم
که با تو بغض عشق را غزل غزل گریستم

سوالم و جواب نداد میگه حرفام گنگه براش
نذاشت که من راهی بشم به زیر بارون چشاش
سوالم و جواب نداد گفتش که دوست ندارم
نمی تونم توی دلت گلای عشق و بکارم
حال منو نفهمیدش وقتی که رفتش بی صدا
ندید كه غم عشقشو من كشیدم تا به كجا
نفهمیدش که بعد از اون سایه ای حتی ندارم
نمی دونم دونست یا نه تو این شبا بی ستارم
نفهمیدم چشاش چطور یک دفعه منو جادو کرد
تا لب دره سقوط چه طوری منو راهی کرد
جاده ها رو طی می کنم تا دورشم از یاد چشاش
اشک منو درمیاره طرز قشنگ خنده هاش
دستای مهربو نیشو نداد به دست سرد من
قبول نکرد که عاشقه این دل بیچاره من
بعد جواب سرد اون دل مثل بچه ها شده
سهم منم از عشق اون گریه بی صدا شده
قلم تو دستم دوباره گریه رو از سر می گیره
از این همه مکر و دروغ جون می ده آروم می میره
همه می گن ساده نباش رفته که رفته بی خیال
به خدا اسم او نو دلم نوشت تو آرزوهای محال


من از طرح نگاه تو امید مبهمی دارم ××× نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم
بانوی شعر منی تو . . .
توی يک بغض هميشه ، گريه هامو دوره کردی
جای خالی نگاهت ، ميگه تو برنمیگردی
منمو يه بغض پنهون ، خاطراتی پاره پاره
عاشق و غمگين و تنها ، اين چه رسم روزگاره
وقتی که تو هر ترانه ، من به تو نمیرسم باز
وقتی که يه دنيا راهه ، برسم به اوج آواز
دلم از دنيا میگيره ، شعر چشماتو میخونم
کاش ببينمت دوباره ، ولی افسوس ... نمیتونم
دوباره بيا به خوابم ، ای تو تنها عشق نابم
بگو اين قصه دروغه ، من کجای اين سرابم
بگو اين دخيل عشقو ، به کجای خونه بستی
که توی طلسم پائيز ، گم شدی ، رفتی ، شکستی
آسمون پشت و پناهت ، ای عزيز بیسرانجام
من رو اين زمين تنها ، عاشقونه تو رو میخوام
حالا اين ابر قديمی ، دست رو شونههام ميذاره
سرنوشتمو میدونه ، که به حال من میباره
بانوی شعر منی تو ، اگه تنها اگه سردی
بغض بیوقفهی بارون ، ميگه تو برنمیگردی ....
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
بي وفا، بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟
بي مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا
شهریار

![]() | |
|
هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تو را دوست دارم دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم نه تو از عشق من دست میکشی و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود | |

