تبليغاتX
عاشقانه

قلبم محکوم شد به ساده بودن ... غرورم محکوم شد به خونسرد بودن ...... احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ...

دلم محکوم شد به گوشه گير بودن ..... چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...... دستهايم محکوم شد به سرد بودن

.... پاهايم محکوم شد به تنها رفتن ... آرزوهام محکوم شد به محال بودن .... وجودم محکوم شد به تنها بودن ....

عشقم محکوم شد به محبوس بودن .... و اما امروز تو عشق من محکوم ميشوي به خاطر اسير بودن 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:26 توسط مهدی |


بياامشب به من محرم شواي اشک
بیاامشب توهم باغم شوای اشک

بیا بنگر دلم تنها شده باز
بیا قلب مراهمدم شو ای اشک

من ان گلبوته خشک کویری
بيابرروی من شبنم شوای اشک

رهاکن ميل ماندن دردو چشمم
توجاری بررخ زردم شواي اشک


بيا ارام من در بيقراری
تسلی بخش من هردم شواي اشک

بیابغض سکوت سینه بشکن
به چشم خشک من شبنم شوای اشک

دلم مجروح درد غربت تو
به روی زخم دل مرهم شواي اشک

دلم ازدردهجران نالدامشب
بیادرمان بر دردم شو ای اشک

        چشان تو منو به اوج می برد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:24 توسط مهدی |


از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش

 براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم

 سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا

به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه

تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،

 زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم

جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي

آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با

گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس

 كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:22 توسط مهدی |


خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که نفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت ساده ست
نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اين که نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا

خداحافظ

کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:21 توسط مهدی |


       ولی با اومدن تو تمامیه انتظارم به سر رسید عشق نازنینم 

سلام

اما این بار منتظر هیچ جوابی نیستم!

ابن بار سلامم هیچ معنایی به همراه ندارد

سلامم به معنی دوری ست

فاصله

فاصله ای که تو

خود تو باعث آن بودی

آری.....بخند

به مرگ ذره ذره های وجودم بخند

اگر می دانستی لبخندت به من زندگی دوباره می بخشد

هیچ گاه نمی خندیدی

می دانم!

خوب می دانم!

انتظار می کشی

انتظار نابودی ام را

اما

من نابود نمی شوم

عشق هرگز نمی میرد

حتی با مرگ جسم

با خاک شدن قلب

شاید جسمم زیر خروارها خاک بپوسد

اما

یادم در خاطر تو

هرگز نمی میرد

حتی اگر خودت بخواهی

باز من در ضمیر تو روشن هستم

هر چند کم نور

اما روشن هستم و روشن می مانم

نمی دانم گناهم چه بود

چه چیزی مرا از قله ی چشمان سیاهت

به قعر دریاهای پست پرتاب کرد

اما نه!

می دانم

گناه من عشق بود

یا نه ابراز عشق بود

من باید می کشتم

باید عشق را در وجودم می کشتم

اما چگونه؟!

آه.....

با اینکه رفتی

این را بدان

قلب عاشقم

همیشه در انتظار سلام توست

سلام فاصله نه!

سلام وصال.....

من منتظرت می مانم

تنها زائر کعبه ی قلبت

((عسل))

تقدیم به تمام عاشقان دنیا

 

شعر بالا از سروده های خودمه البته تو وبلاگ عسل-متین هم نوشتم

یه نظر بده بد نیست اگه فکر می کنید ایرادی داره حتما بگید خوشحال می شم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:14 توسط مهدی |


بگذار گريه کنم .................نه براي تو.................... براي عشقي که مرده است

 بگذار گريه کنم .................نه براي تو..................براي صداقت که کمرنگ شده است

 بگذار گريه کنم .................نه براي تو ...................براي غمها که يکنواخت شده است

بگذار گريه کنم .................نه براي تو....................براي آرزوها که از بين رفته اند

 بگذار گريه کنم ................نه براي تو....................براي محبت ها که ساکت شده اند

 بگذار گريه کنم .................نه براي تو....................براي آدميان که بي تفاوت شده اند

دخترک

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:55 توسط مهدی |


 

 

قطره دلش دریا می خواست.خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.هر بار خدا میگفت از قطره تا دریا راهی است

 طولانی.راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره رالیاقت دریانیست.قطره عبور کردوگذشت.قطره

 ایستادومنجمدشد.قطره روان شدو راه افتادوبه اسمان رفت هربار چیزی تازه ازعشق ورنج وصبوری

 اموخت.تاروزیکه خدا گفت:امروز روز توست روز دریا شدن وخدا قطره رابه دریا رساند.قطره دریارا

 چشیدوطعم دریا شدن را.روز دیگرقطره به خدا گفت:ازدریا بزرگتر هم هست.خدا گفت:اری هست .قطره

 گفت:پس من ان را میخواهم.بزرگترین را بینهایت را.خداقطره را برداشت ودرقلب ادم گذاشت وگفت:این

 بینهایتاست. ادم عاشق بود ودنبال کلمه ای می گشت تا عشقش را در ان بریزد اما هیچ کلمه ای توان

 سنگینی عشق را نداشت.قطره از قلب عاشق عبورکرد ادم همه ی عشقش راتوی قطره ریختو وقنی قطره از

 چشم عاشق چکیدخدا گفت:حالا تو بینهایتیچون که عکس من در اشک عاشق است

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:53 توسط مهدی |



 

     كاش قلبم درد پنهاني نداشت. چهره ام هرگز پريشاني نداشت

 كاش برگه هاي آخر تقويم عشق ، خبر از يك روز باراني نداشت

 كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 كاش ميشد عشق را تفسير كرد. دست و پاي عشق را زنجير كرد

 كاش يا رب آشنايي ها نبود يا به دنبالش جدايي ها نبود

سایبون عاشقی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:52 توسط مهدی |


چه سرد و سخت است این زمین

بی هدف در این چهار راه خاکی گام بر می دارمبه کدام سو می روم ؟

نمی دانم...

در انتهای جاده سوم هجوم نور قلبم را می فشاردو گرمای آن نگرانم می کند

این گرمی سردش مرا تا مرز جنون می کشاند

چه سرد و سخت است این زمین حتی گرمایش نیز سوزش سرما را به همراه دارد 

شک دارم آیا گرمایش حقیقت دارد؟؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:45 توسط مهدی |


او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

سر راهم سبز شدند و آسان بردندش

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده

مقصر منم.

او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش.

سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است

آری مقصر منم.

Image By Pic.Blogfa.Com 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:44 توسط مهدی |


عشق را بی سبب عنوان مکن

        خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن

عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو

      چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن

عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست

         لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن

در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن

       آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن

اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی

         ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:43 توسط مهدی |


 

      روی هر یک از قلب ها کلیک کنید

 

(تقدیم به بهترین و عزیز ترین کسانم)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:2 توسط مهدی |


با اين دل تنها

 

                           توي اين  دنياي   بي وفــــــــــا     

 

آه  اي مطلع صبح   

 كاش مي شد كه دل خســــــــــته  من

             

                                  زندگي  را زنو آغــــاز كنـد

 

                                          بگشايد پر و پرواز كند

 

                                         بپرد  تا   لب  كشـــــــت  بپرد سوي بهشــــــــت 

                                             خالي از حسرت و ناكاميها  و بي سرانجاميها ...

 

من غریبه ی دیروزم و آشنای امروز

و فراموش شده ی فردا

 پس در آشنایی امروز می نگرم

تا در فراموشی فردا یادم کنی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:0 توسط مهدی |


از میان تمام فرشتگان خداوند تنها یکی از آنهاست که خداوند او را به روی زمین فرستاده تا سختی بکشد و عشق بورزد و صمیمی باشد . آنهم زیباترینشان را . می شود تصور کرد که خداوند چقدر عاشق بنده هایش است . این فرشته ی زیبا و دوست داشتنی عشقش خاصیت متفاوتی با دیگر عشقها و عشق ورزیدنها  دارد . عشقش حقیقیست . بی قید و شرط است . در عشق ورزیدنش جای هیچ بحث و حرفی نیست . جای شک و تردید نیست . صدایش بهترین موسیقی دنیاست . آشنا و گرم . خنده هایش دوست داشتنی و آشناست . تپش های قلب مهربانش در هر زمان آرام بخش است . قلبی که با تمام عشق می تپد . لبخند هایش زندگی بخش است و بی ریا . هر بار نگاهی می اندازد ، در نگاهش تنها یک چیز است و بس ، عشق .... آن هم از نوع بدون قید و شرطش . عشق .... یک عشق حقیقی حقیقی .

پاک و معصوم ، ساده و بی ریا ، زیباترین و محبوبترین فرشته ی خداوند ، که مقدس ترین نام را خداوند برایش برگزیده ، مادر....... 

منطق آسمانی می گوید : حتی بدترین زنهای روی زمین وقتی در جلد مادر می روند یک آسمانی محسوب می شوند . هیچ عشقی روی این کره ی خاکی خالصتر و بی قید و شرط تر از عشق مادر به فرزندش نیست . عشق مادر به فرزندش عشقی حقیقی است و بس . حتی اگر آن مادر انسان خوبی نباشد ، مادر یعنی پاک ، یعنی محبوبترین و عاشقترین فرشته ی خدا . مادر یعنی مظهر نجابت . تنها از اوست که میشود نابترین و خالصترین عشقها را دریافت کرد . در عمق چشمان مهربانش همیشه صداقت و بی ریایی موج میزند .

مادرها موجودات بی نظیری هستند . دلسوز و مهربانند . سمبل کودکانشان هستند . همیشه بچه ها دوست دارند شبیه مادرشان باشند چون او را زیباترین موجود روی زمین فرض می کنند . مادری را می شناسم که  با وجود اینکه سالهاست روی صندلی چرخدار نشسته و حتی حرف زدن هم ازش بر نمی آید ، هر لحظه نگران پسرش است و هر لحظه می خواهد از حضور او اطمینان پیدا کند . بارها و بارها وقتی پسرش از خواب بیدار شده ، در فاصله ای که برای رفتن به مدرسه آماده شود ، از من خواهش کرده که صبحانه ی پسرش را آماده کنم و سعی دارد به من تفهیم کند که : " آخه اون اگه آماده جلوش نباشه ، نمی خوره . " و تنها مادر است که به تمام روحیات کودکش آشناست .

مادرها عاشقترین موجودات روی زمینند و همیشه معشوقشان را که همانا بچه هایشان هستند به هر شکل که باشند ، زشت باشد یا زیبا ، سالم باشد یا نباشد ، خوب یا بد ، می پرستند .

مادر موجودی مقدس است و بس ، یک فرشته ی زیبا و دوست داشتنی است و بس و من همیشه در خیالات کودکانه ام خودم را در حالی تصور می کردم که وقتی بزرگ شدم شکل او و به زیبایی او و مثل او مهربان و دوست داشتنی باشم و از این بابت به وجد می آمدم .

به راستی که او همیشه در خیالات من یک ملکه بود و همیشه بهترین دوستم باقی ماند . من تمام دنیا ، تمام آسمانها و کهکشانها را به غیر از بهشت به زیر پاهایش می ریزم تا بداند عاشقشم ......

دلم برات خیلی تنگ شده مادر.......... 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:0 توسط مهدی |


در سراشیبی تقدیر

   نام مرا

      با نام تو تشنه کرده اند

          و رفتنت را

             بر دلم داغ نهاده اند

                دریغ

                   از دریایی که در چشمهایت نشسته است

                       بی آنکه بخواهد

                           آیینه ها را آبی ببیند

                              یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب

                                  که تکرار آبی ترین زلال ها

                                      در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت

                                           تو را تداعی می کند

                                               برو به فکر من نباش

                                                   برو به پای من نسوز

                                                       برو به فکر من نباش

                                                           من یه جوری سر میکنم

                                                               زندگی رو با سختیاش........ا

                                                                   با که درددل کنم؟

                                                                       با کسی که پرنده بود برام؟

                                                                          با کسی که اشیانه بود

                                                                             دلم به چه خوش بود

                                                                                 کاشکی  پرنده پر نداشت

                                                                                     از پریدن خبر نداشت

                                                                                         درخت باغ آرزوش

                                                                                            دغدغه تبر نداشت

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:58 توسط مهدی |


اگه سکوت برا من بهانه بود                        

                                                       برا  تو دفتر خاطرات کهنه بود

روز هاي تنها بودن بهانه شد

                                                       بهانه اي برا ريختن اشک تو شد

                    

                      مي دونم خيلي کمم پر ازغمم

                      برا تو همون دليل موند نم

 

اگه يه روز تموم بشه اشکه چشام                                                                                             

                                                    چي مي خواد به باره از چشام

يادته دعايي کردي تو برام

                                                   زير اون گنبد زرد, آقا م رضا(ع)

                      

                     مي دونم خيلي کمم پر ازغمم

                      برا تو همون دليل موند نم

                                           

برسم به عشق جاويد خودم

                                               عشق من توي چرا نيستي کنارم                   

شايد باورش سخته برات

                                              که دوستت داشته باشم خيلي زياد

 

                    مي دونم خيلي کمم پر ازغمم

                      برا تو همون دليل موند نم

 

روزي پسري از دريا بودم برات

                                                       تنها رفيق  دوريه  تنهايت 

 حالا نيستي دختر تنهاي  شب                                                               

                                                    چون بودن يا نبودنم نداره فرق

            

                    مي دونم خيلي کمم پر ازغمم

                      برا تو همون دليل موند نم

 

ديگه حتي ارزش نداره حرفام

                                                  چون ديگه دوستتم نداري, ميدونم

ميدوني چرا برات شعر ميخو نم

                                                 ميخونم تا بدوني دوستت دارم.....همين

 

                                                  دوستت دارم

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:54 توسط مهدی |


 

در عرض یک دقیقه می شه یکی رو خورد کرد

           در عرض یک ساعت می شه کسی رو دوست داشت  

                 در عرض یک روز می شه عاشق شد ...  

    ولی یه عمر طول می کشه تا کسی روکه دوست داری فراموش کنی

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:52 توسط مهدی |


دوستت دارم

کجایي اي يار قديمي          ديگه نيستي تا ببيني

ببيني دلم شکسته              جاي تو غربت نشسته

مگه قول نداده بودي         يه عمری پيشم بموني

اين رسم وفا نيست   دل  شکستن که گنا نیست

اما تو دل نه شکستي              زدي قلبمو شکستي

نمی خوام بگم بمونی             اینو گفتم تا بدونی

رنگین کمانه من یه رنگه            زندگی بی تویه رنجه

دردی که دارو نداره             به تو مرهمی نداره

مرهم قلبهای خسته جای              تو غربت نشسته

یادت باشه رنگین کمان پاداشه کسی

است که تا آخرین قطر زیر بارون بمونه

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:50 توسط مهدی |


یادته بهم گفتی که شب بی اعتباره ...

بودن و نبودنش فرقی نداره ...

تو قسم خورده بودی با من می مونی ...

دیگه اسمت واسه من یه یادگاره ...

خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ...

قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...

تو شبای بی ستاره دل من هواتو کرده ..

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:48 توسط مهدی |


دلم گرفته

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

           بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:47 توسط مهدی |


وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛‌ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.

سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.

عقربه های زمان به کندی می گذرند ، ‌شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ،‌ من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم،‌ به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، ‌اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.

لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.

بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.

گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند.

کاش می شد من به جای تو می رفتم

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:43 توسط مهدی |


دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

کبوتر

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:40 توسط مهدی |


گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:40 توسط مهدی |


دوستت دارم اما نه به اندازه ي بارون ، چون يه روز بند مياد . دوستت دارم اما نه به اندازه ي برف ، چون يه روز آب مي شه . دوستت دارم اما نه به اندازه ي گل ، چون يه روز پژمرده مي شه . دوستت دارم به اندازه ي دنيا ، چون هيچ وقت تموم نمي شه

mahan_online

زندگی مثل یه جاده است ، من و تو مسافراشیم ، قدر لحظه ها رو بدونیم ، ممکنه فردا نباشیم

mahan_online

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم بودی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

mahan_online

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند

mahan_online 

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است بی خيالی سپر هر درد است باز هم می خندم آن قدر می خندم که غم از روی رود

mahan_online

گل

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:38 توسط مهدی |


ای که مثل تورو حتی
توی رویا نمی بینم
سر کوچه های ذهنم
به خیال تو میشینم
ببین این زمستون سرد
به منو تو چه جفا کرد
بین ما یه سد محکم
یه کوه یخی بنا کرد
نکنه دلت دوباره
منو اینجا جا بذاره
نکنه چشمای نازت
اشکمو بیاد نیاره
نکنه غریب بمونم
توی شهر آرزوهات
نکنه دیگه نباشم
توی رویا توی فردات
بگو بر می گردی اینبار
هنوزم هستی وفادار
اون روزای خوب رفته
بگو بازم میشه تکرار
انتظار سخته ولی من
طاقتم خیلی زیاده
تا ابد میشینم اینجا
خیره می مونم به جاده
دل من میگه ازعمرم
یه روزم باقی بمونه
میاد اون عشق و امیدم
اون که تنها آرزومه
من امیدم به همینه
من امیدم به همینه.....

        

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:23 توسط مهدی |


خواستم بروم تا انتهای عدم.

می خواستم نیست شوم...گم شوم....

                                  قلب شیشه ای غرورم افتاد و شکست!!!

       اهی نکشیدم چون زندگی را با حضورت دوست دارم.

انقدر در گفتن یک حرف حاشیه رفتم...

و......

              و به جای نوشتن تنها یک کلمه گوشه دفتر خاطراتت....

                                                     شعر های حاشیه ای نوشتم!!!

تا عاقبت در حاشیه چشمانت افتادم

کاش می دانستی چشمانت با قلب من چه کرده..

کاش می فهمیدی نبودنت

                            هستی ام را به نابودی کشانده..

                            کاش باورم می کردی...

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:21 توسط مهدی |


یک بار سه پروانه دور  هم جمع شدند  و خواستند بدانند که شمع چیست که اینهمه آنها را به

خود جذب می کند.  اولی گفت بگذارید تا من بروم  و ببینم که این شمع چیست؟       و رفت تا

نزدیک شمع و دید که اطراف  شمع گرم و پرحرارت است. پیش  دوستانش     برگشت  و گفت

شمع چیزی ست که گرم و پرحرارت است.  دومی گفت    بگذارید تا من هم بروم    شاید  چیز

بیشتری فهمیدم و رفت نزدیک شعله ی شمع و گوشه ی بالش سوخت. برگشت و گفت شمع

چیزی ست که می سوزاند. پروانه ی سومی گفت بگذارید تا من نیز بروم و ببینم که این  شمع

چیست؟ و رفت و آنقدر نزدیک شد که کاملا سوخت.

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:19 توسط مهدی |


 

باران صدایم می زند از پشت این دیوار غم

از پشت این دلمردگی با قطره هایش دم به دم

باران صدایم می زند با شور و با سر زندگی

با خود به دورم می برد از سر زمین تشنگی

باران صدای عشق تو عشقی که تنهایم گذاشت

عشقی که بیم مردنم با رفتنش هرگز نداشت

باران صدای گریه ام در خلوت شب های دور

اواز تلخ قلب من در کوچه های سوت و کور

باران صدایم می زند از خاطرات گم شده

امد سراغ خستگی ............

باران نویدم می دهد عشقت فراموشم شود

اخر تمام عشق من همراه باران می رود

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:10 توسط مهدی |


 

              

              نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم

              نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم

              می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم

              می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم

              می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم

              نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم

              می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم

              می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم

              می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم

              می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم

              می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:48 توسط مهدی |


میان خاطرات شب های همه تلخ از رهایی نوشتم

از غم های غرور از وسعت یک سکوت بی کلام

یک نگاه یک حرف یک غرور یک غروب

در میان تاریکی ها که ار تمام وجود می توان خفت

در میان اشک هایی که یک دریا به وسعت آن خیره مانده

موج های غریبی که بر ساحل احساس می کوبد اما بی کلام

یک نگاه به اوج آسمانی بی تو بی از غرور سرچشمه گرفتم

بی تو از حرف بی دریغ ماندم

از ته یک لیوان خالی که در آن دنیا خالی از پوچی بود

و زمین در وسعتش هیچ نداشت

بر در و دیوار بی شعر و کلام یک زمان بی معنی پوچ

ساعتی خاک خورده و پیر که در آن زمان هیچ رد پایی نداشت

ای حرف های مانده در گلو بگو چه می کنی

 در این دفتر خاک خورده خالی از طلوع

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:48 توسط مهدی |


می خوام برم کلاس خط یاد بگیرم با خط خوش
نامه بدم واسه شما ،‌ تو رو خدا بیا بکش

یه کاری کرد با دل من اون چشای پر جذبه
که ساعت خونه م هنوز ، بعد یه عمری عقبه

اون که نباید می شد انگار شده
هر چی بگم نمی خوامش بیخوده

همین که اسمت رو منه ،‌ کلی می بالم به خودم
بذار همه گمان کنن من اول عاشقت شدم
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:43 توسط مهدی |


روزای خیلی طلایی یادته؟

روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟

روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟

شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟

عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟


دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟

چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟

روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟


رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟

روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟


عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته

دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟

واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟...
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:41 توسط مهدی |


کاش یکی پیدا شه خواب و گل تعبیر بکنه
به کویر آب بده تا اونا رو سیر بکنه

کاش یکی پیدا شه با ابرا صمیمی تر باشه
نذاره بارون واسه باریدنش دیر بکنه
کاش یکی پیدا شه که دلش مث اینه باشه
لااقل دعا واسه بقیه تاثیر بکنه
کاش یکی پیدا شه ‌آب بده به آدمای خوب
نکنه خوشبختیا تو گلوشون گیر بکنه
کاش یکی پیدا شه زندگی بده به کلبه ها
خونه ی شادی ها رو یه جوری تعمیر بکنه
کاش یکی پدیا شه که انقده مهربون باشه
که از آدمای بی ستاره تقدیر بکنه
کاش یکی پیدا شه دستا رو به همدیگه بده
دلای گسسته رو بیاره زنجیر بکنه
کاش یکی پیدا شه قانون سفر رو ببره
نذاره دم ورودش کسی تاخیر بکنه
کاش یکی پیدا شه مرهم بذاره رو زخم عشق
پیش از این که عاشقی دلا رو دلگیر بکنه
کاش همه پیدا بشیم به همدیگه کمک کنیم
کسی تنهایی نمی تونه دی و تیر بکنه

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:39 توسط مهدی |


كاش مي شد سرزمين عشق را
در ميان گامها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك
عشق را بر اسمان تفهيم كرد

كاش مي شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد اسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس
تا طلوع سرخ گل پرواز كرد

كاش مي شد با نسيم شامگاه
برگ زرد ياسها زا زنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد

كاش مي شد با محبت خانه ساخت
يك اطاقش را به مرواريد داد
كاش مي شد بر تمام مردمان
پيشوند نام انسان را گذاشت

كاش مي شد با تمام حرفها
يك دريچه يه صفا را وا كنم
كاش مي شد در نهايت راه عشق
ان گل گم گشته را پيدا كنم
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:37 توسط مهدی |


من از پشت شب هاي بي خاطره      من از پشت    زندان غم آمدم

من      از    آرزوهاي     دور و  دراز      من از خواب چشمان نم آمدم

 

تو   تعبير         روياي    ناديده اي       تو  نوري كه بر سايه تابيده اي

تو يك آسمان    بخشش بي طمع       تو   بر خاك   ترديد   باريده اي

 

تو      يك  خانه  در  كوچه  زندگي       تو يك كوچه    در شهر آزادگي

تو يك شهر در سرزمين      حضور        تويي راز بودن به اين سادگي

 

مرا   با   نگاهت      به   رويا   ببر        مرا  تا    تماشاي   فردا    ببر

دلم قطره اي   بي تپش در سراب        مرا تا    تكاپوي     دريا     ببر

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:27 توسط مهدی |


 

روز هجران و شب   فرقت  یار  آخر  شد

                                           زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

  

آن همه ناز و تنعم  که  خزان  می ​فرمود

                                           عاقبت   در   قدم   باد    بهار   آخر   شد

  

شکر ایزد  که  به   اقبال   کله  گوشه گل

                                           نخوت باد  دی  و  شوکت  خار  آخر  شد

  

صبح   امید  که  بد  معتکف  پرده   غیب

                                           گو برون آی که  کار  شب  تار  آخر  شد

  

آن   پریشانی  شب​های  دراز  و  غم  دل

                                           همه در  سایه   گیسوی   نگار  آخر  شد

  

باورم   نیست  ز   بدعهدی   ایام    هنوز

                                          قصه غصه که در   دولت   یار   آخر  شد

  

ساقیا لطف نمودی   قدحت   پر  می    باد

                                          که به تدبیر تو  تشویش   خمار  آخر  شد

  

در شمار  ار  چه  نیاورد  کسی  حافظ  را

                                          شکر کان محنت بی​حد و  شمار  آخر  شد

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:25 توسط مهدی |


شبی از بشت یک تنهایی نمناک وبارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس ازیک جستجوی نقرهای در کوچه های آبی احساس تو را بین گلهایی که در

تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی 

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم 

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کس فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

ومن با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام

برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان ووهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا می کنم 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:23 توسط مهدی |


من دیوونه رو باش که نفهمیدم تو بی رحمی
 تمام مشکلم اینه که حرفامو نمی فهمی
 منو باش که نفهمیدم تو بی ذوقی بی احساسی
 دروغ بود اینکه می گفتی تو هم محو گل یاسی
 من دیوونه رو باش که شکستم با شکست تو
 تو چه مردابی افتادم یه عمره با دو دست تو
 من دیوونه رو باش واسه تو گریه می کردم
 تو رو باش که نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم
من دیوونه رو باش که به پای چشم تو سوختم
 ولی بعد یه کم بازی تو با من بد شدی کم کم
من دیوونه رو باش که واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،‌واست مردم
 من دیوونه رو باش که بهاخمای تو خندیدم
 همش یک گل تو باغچم بود اونم آخر واست چیدم
 من دیوونه رو باش که به خوبیم عادتت دادم
 شکستی قلبمو اما ندیدی رنگ فریادم
 من دیوونه رو باش که واست روزامو سوزوندم
 خوشی رو تو خودم کشتم ، ولی با چشم تو موندم
 من دیوونه رو باش که کشیدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو
من دیوونه رو باش که خیال کردم تو مجنونی
تو حتی اسم مجنونم ، نه آوردی ،‌ نه می دونی
 من دیوونه رو باش که قد دنیا دوست دارم
 نه اما من دوست داشتم حالا که از تو بیزارم
من دیوونه رو باش که واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنیدی ، حاضر آماده
 من دیوونه رو باش که نشستم منتظر ،‌رسوا
 زدی تو زیر قولاتو ، گذاشتی باز منو تنها
 منو باش که نفهمیدم منو دیگه نمی خواستی
 چه قدر دیوونه ای راستی ،‌چه قد دیوونه ام راستی
 منو باش که با یه آهنگ می خواستم مهربونتر شم
 زدی تیر و توی ذوقم نداشتی حوصله بازم
من دیوونه رو باش که تو رو عاشق حساب کردم
 چه قدر دیوونه تر چون باز ، تو رو اینجا خطاب کردم
 من دیوونه رو باش که ،‌درسته خیلی دیوونم
جهنم می رم اما نه ، کنار تو نمی مونم
 اینم یه نامه ی ابری ، به امضای یه دیوونه
 فقط بیچاره اون کس که ، یه عمر با تو می مونه

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:11 توسط مهدی |


تو مثل چشم دریا عاشقی و پاک و بارانی

                                                                     و من یک تکه از دریا ولی نمناک و طوفانی

              به یاد چشمهای تو تفال میزنم امشب

                                                                          ببینم میروی آخر از اینجا یا که میمانی

             تو رو جان همانی که جدایت کرد از چشمم

                                                               همین امشب بیا در کلبه ی سردم به مهمانی

            عجب روز قشنگی بود روز آشناییمان

                                                                   چه شد حالا که از آن انتخاب خود پشیمانی

            همه بردند از خاطر مرا من ماندم و چشمت

                                                                     تو هم رفتی و یادت رفت نام من به آسانی

           چه زود از یاد بردی آن قرار روز اول را

                                                                     همان که قول دادی این پریشان را نرنجانی

          اگر چه رفته ای و بار دیگر بر نمیگردی

                                                               ولی دیوانه ات هستم خودت هم خوب میدانی

          تمام شمعدانیها برایت اشک میریزند

                                                                               دلت آمد دل گلهای باغم را بلرزانی

         و عادت درد سنگینی ست وقتی اوج میگرد

                                                                     به من عادت نکردی طعم حرفم را نمیدانی

        تماشا میکنم این قصه را زیبای من اما

                                                                 خدا را خوش نمی آمد که این دل را بسوزانی

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:15 توسط مهدی |


 

 

                          خدا ازت می خوام یادش نــیافتم                  

        چه حرفایی که از عشقم شنفتم

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:22 توسط مهدی |


 

  

هیچ نمی توان گفت در این سیاهی دروغ

 هیچ نمی توان سرود در این سیاهی سکوت

باز به این و آن نگر مژده رسد به بی خبر

باز همی به من نگر ای که تویی پر ز خبر

 باز کلام من شده این که تویی عاشق من

چشم ببند به این و آن ای که تویی عاشق من

من که به چشم دیده ام داغ جدایی تو را

این که به من نظر کنی یا که به آن نظر کنی

هیچ نمی شود نگاه , نگاه من به چشم تو

ای که همه عاشق تو ای که همه فدای تو

من به فدای روی تو جان منم ز دست تو 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:51 توسط مهدی |