تبليغاتX
عاشقانه
ذهن ما باغچه است
گل در آن بايد كاشت
گر نكاري گل من
علف هرز در آن ميرويد
زحمت كاشتن يك گل سرخ
كمتر از برداشتن هرزگي آن علف است
گل بكاريم بيا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بي گل آرائي ذهن
نازنين هرگز آدم آدم نشود

چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و

چه ساده با گریستن دیگران از دنیا می رویم و

میان این دو سادگی معمایی میسازیم به نام زندگی

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 16:50 توسط مهدی |


 

Image and video hosting by TinyPic

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!! 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 16:49 توسط مهدی |


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:27 توسط مهدی |


امروز بازی ها جدی گرفته شده ، ولی جدی ها بازی .

کتاب زیاد، ولی حوصله مطالعه کم.

ابزار تامین ،پیشرفت کرده ولی امنیت عقب رفته است .

مناره ها بلند ، ولی بلال ها کوتاه .

تجملات اصل ؛ معنویات فرع .

درآمدها زیاد؛ آسایش ها کم.

علم رشد کرده ؛ ولی عاطفه تنزل .

خدمت توسعه یافته ؛ ولی صفا و محبت کمرنگ .

اظهار محبت زیاد ؛ ولی روح محبت کم .

اتوبان ها وسیع ؛ نقطه نظرها باریک .

مقام ها بالاتر ؛ ارزش ها کمتر.

تحصیلات بالاتر ؛ دانایی کمتر .

می آموزیم که چگونه درآمد اضافه کنیم .

اما چگونه زندگی کردن را بلد نیستیم .

خانه ها بزرگتر شده ؛ خانواده ها کوچکتر.

سالهای زندگی طولانی ؛ لیکن حقیقت زندگی کمتر.

شعار بیشتر ؛ حقیقت کمتر.

تسهیلات بیشتر؛ لیکن آسایش کمتر.

در راه رفتن به کره ماه هستیم

اما از رفتن به خانه همسایه غافلیم .

فضای خارج از زمین را فتح کرده ایم

اما از فضای داخل خانه غافلیم

بر کمیت افزوده ایم از کیفیت کاسته ایم

قامت افراد بلند فکر افراد کوتاه

منفعت ها سرریز دلبستگی ها سراریز

درآمدها چند برابر جدایی ها چندین برابر

خانه ها زیبا ولی پایه ها سست

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:4 توسط مهدی |


گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان
نامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکي به ياد همه خاطره ها ....

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:2 توسط مهدی |